حوالی ظهر است
جیرجیرک ها حس می شوند، گنجشک ها نه
و لابه لای بوته ها کلاغ ها آرمیده اند
خورشید کینه توزانه می تابد
گویی برای زنده
ماندن و سوزاندن تلاش می کند
کوچک دانه ای در انتظار دمجنبانک است
اما خورشید آنکه زیبا بود در این ظهر افسرده انتظار را هم سوزاند
سرما در کمین است زیرا خود کشی خورشید دیری نمی پاید
و تاریکی قداره اش را صیقل می دهد، چون می داند خورشید
آنکه زیبا بود و گرمایش نشاطی بر اندام عریان دخترکان پاه
برهنه بود زنده نخواهد ماند.
اما توده ابرها را چه شد!؟
چرا ماده گانشان دیگر بارور نمی شوند؟
مگر خورشید با این گرمای کینه توزانه اش اقیانوس ها را
تبخیر نکرد؟
دخترکان کولی مگر آئین باروری را که در چکاد کوها هرتابستان
اجرامی کردند،
فراموش کرده اند؟
پسرک سفید رو سایه را جستجو می کند و در آرزوی سطلی آب.
او فکر می کند می تواند با سطلی آب خورشید را
هم آنکه زیبا بود/ هم آنکه هر غروب از خجالت به رنگ قرمز در می آمد
و شرمسار برای ساعتی در پشت کوه شهرمان می خوابید را خنک
کند.
ای کاش
پسرک در آرزوی بار ور شدن ابرها بود و شبنمی در صبح.
به قلم:
آرمان
جوادی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:25  توسط آرمان
|
به سوگ می نشینیم برای به شهادت رسیدن دختری که می توانست
زنده باشد او می توانست مانند همۀ دختران موسیقی گوش کند و بدود او می توانست باد
را میهمان مو های زیبای خود کند، به گوش واره ای دل خوش کند و بخندد. ولی او خواست
زن بودنش مانع نشود که مرد سالاران او را بعنوان شهروند درجه دو محسوب کنند. او
خواست بداند که رای اش کجاست؟ او گنهکار شد فقط برای این که ایران پاره تنش بود.
او محکوم شد فقط برای این که می خواست سرنوشت کشورش را خود تایین کند او دستان
زیبای زنانۀ خود را که می توانست گل های اقاقی را لمس کند، گره کرد و گفت مرگ بر
دیکتاتور و بدون بازداشت، تفهیم اتهام، دادگاه، هیات منصفه و وکیل محکوم به تیر
باران در خیابان شد و گلویش میزبان گلولۀ داغ شد و خون قرمزش آسفالت های تهران را
به زنگ سبز درآورد و لاله های دیگر دمید از خون گرم شهید ندا آقا
سلطانی
یادش گرامی و راهش پر رهرو
آرمان
جوادی
+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 0:31  توسط آرمان
|
محمود در سرزمین عجایب
انقدر شکه شدم که نمیدونم چه جوری شروع کنم از دیشب
نخوابیدم یک سرم تو کانال های تلویزیونی بود و یک سرم تو سایت های اینترنتی وقتی
فکر می کنم، تمام داستان های که از زمان هخامنشیان تا جمهوری اسلامی سینه به سینه
به گوش مارسیده، یک دفعه به مغزم هجوم میاره. وقتی نتیجه آرا به مرور اعلام می شد
احساس میکردم رسانه ها قصد شوخی با من را
داراند تلفن را بر میداشتم با دوستانم در تهران تماس می گرفتم تا این واقعیت تلخ
را بر خود هموار کنم. طبق آخرین آمار های وزارت کشور محمود احمدی نژاد با رای اکثریت دهمین ریس جمهور
ایران شد. این خبر از فیلم
فانتزی آلیس در سرزمین عجایب هم شگفت انیگز تر بود با این تفاوت که این فانتزی
بیشتر شبیه به تراژدی بود که ملت ایران به استقبال آن رفتند.
به یاد جمله ای از پوپر می افتم که می گفت: مارکسیسم بزرگ
ترین اشتباه بشریت برای رسیدن به آزادی بود حال فرز را بر این می گیریم که در انتخاب
دهم هیچگونه تخلفی صورت نگرفته است و مردم با رای قاطع دکتر احمدی نژاد را
برگزیدند که به نظر من باید جمله پوپر را ضمینه این حرف کرد که بزرگ ترین اشتباه ایرانیان
برای رسیدن به آزادی انتخاب احمدی نژادی است که تربیتی فاشیستی دارد. با این حال
با توجه به تجمع ها، وبلاگ ها، کمپین ها و همۀ نظر سنجیه ها مبتنی بر این بود که
میر حسین موسوی برنده دهمین دوره ریاست جمهوری ایران است و صد درصد تخلف صورت
گرفته است. طبق مطلب روزنامه صبح صادق که وابسطه به سپاه پاستاران جمهوری اسلامی
ایران است عنوان کرده بود که هر گونه انقلاب رنگین را خفه می کنیم و این کار را
کرد طبق نظر جامع شناسان هر گاه جمعیتی که به حاشیه برود و در موقع ای خاص به عرصه
باز گردد انقلاب صورت گرفته است و قشر عظیمی که در دوره های قبل انتخابات را تحریم
کرده بودنداین بار با موج سبز به عرصه آمدند و انقلاب نمادین آنها با کودتای حزب
پادگانی روبه رو شد.
28 مرداد ماه تکلیف
مصدق معلوم بود سر لشگر زاهدی به فرمان یک کشور بیگانه و یک شاه دیکتاتور وارد عمل
شد ولی در 22 خرداد سرخود بودن به اوج خود رسید و موسوی ماند در برابر مردمی که
شعورشان ، روح جمعی پویایی شان به سخره گرفته شده و چیزی که با صراحت به من می
خندد آمار آرای باطله است یعنی در انتخابات دیروز یک رای سفید هم نداشته ایم ، یاد
داستان معروف مدرس افتادم.
آقایانی که تخلف کردید با شمایم گیرم که می برید گیرم که می
کشید با رویش دوباره جوانه چه می کنید. ما درقلبمان جان داریم و یک جنگل ستاره و
تا پایان زمستان صبوری میکنیم . و نوشته هایم را با جمله ای از برتولت برشت به
پایان می رسانم بی عدالتی اغلب به جهت این که مکرر اتفاق می افتد، منش عدالت به
خود می گیرد.
آرمان
جوادی
23/3/88
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 16:39  توسط آرمان
|
به نام خدا
خیابون
ساعت پنج و نیم بعد از ظهره خیلی حوصله ام سر رفته، هوا
وقتی بهاری میشه من پاییزی میشم. امروز هوا بهاری خیلی کلافه ام یک سر میام توی
حیاط چند لحظه ای دم باغچه می ایستم، در خت نارجمون داره شکوفه می کنه از بهار
تنفر دارم میرم توالت، دستشویی گوشه راست حیاطه اینقدر بی حوصله ام گه سر پا می
شاشم. بر میگردم به سمت اتاق صدای رخ رخ دمپاییم توی سرم می
پیچه لا به لای این رخ رخ ها به این نتیجه می رسم که برم خیابون، وارد اتاق که شدم
از پشت مبل جورابمو در اوردم و پوشیدم بوی گند می داد موبایلو برداشتم و رفتم
بیرون، خیابون افتضاح شلوغ بود در همۀ مغازه ها نوشته بود بن فرهنگیان پذیرفته می
شود. جمعیت کمی مشغول خرید بودن آخه بیشتر کارمند ها حقوق و عیدی پایان سال و نگرفته بودن بقیۀ آدم
ها هم دختر پسرایی مثل من بودن که بی دلیل خیابونو گز می کردند بعد از چند دقیقه
قدم زدن یادم اومد که هیچ جای کوفتی وجود نداره بر ای چند لحظه فراموشی همۀ اون بی
حوصلگی ها وقتی به بقیه دختر پسرای الاف مثل خودم نگاه کردم دلم بیشتر گرفت توی
این هاگیر واگیر ها بودم که صدای یک بچه بگوشم رسید که یک ریز می گفت یا علی یا
علی یاعلی... بچه لباس کهنه و کثیفی داشت و روی صورتش کبره بسته بود و موهاشو
تراشیده بود، پشت اون صورت کبره بسته و کثیف پوستی سبزه و لطیف خود نمایی می کرد
بیشتر که دقیق شدم فهمیدم دختره پرسیدم اسمت چیه؟ جواب نداد گفت بهم پول می دی
دوباره اسرار کردم، اول بگو اسمت چیه؟ اون هم از روی استیصال گفت: شیرین
نمیدونم چرا کنجکاو شده بودم شاید بخاطر این بود که بیکاری
زده بود بسرم و دنبال سوژه برای وقت گذرونی بودم اما اون لحظه به هیچ چیز جز
کنجکاوی فکر نمی کردم، گفتم: شیرین چند سالته؟ با صدای بلند و بریده گفت نمی دونم.
ولی فکر کنم پنچ شیش سالی داشت دوباره پرسیدم: بابات چیکاره است؟ نمیدونم چرا این
سوال و پرسیدیم وقتی بچه گدایی می کنه لابت باباش هم گداست و لی اون انگار شوخیش
گرفته بود دوباره بلند ولی اینبار با لبخند گفت نمیدونم. پرسیدم واقعاً نمی دونی؟
گفت من بابا ندارم گفتم مگه مرده؟ گفت: از اول نداشتم دوباره سوال کردم پس مامانت
چی؟ گفت اونهاش سرم برگردوندوم دیدم یک
دختر نوزده بیست ساله که تو یک دستش آتیش دونی و تو یک دست دیگش اسفند زل زده به
ویترین یک مغازه. از جایی که من ایستاده بودم توی ویترین دیده نمی شد چون یک لامپ
هالوژن بزرگ بالای ویترین نصب بود ناخودآگاه به سمت ویترین حرکت کردم دیدم شیرین هم داره همرام میاد وقتی نزدیک شدم
دیدم مادر شیرین به پیرهن ماکسی بلندی که تو تن مانکن بود خیره شده دوباره با صدای
شیرین به خودم اومدم که گفت: پول میدی؟ با صدای آروم گفتم: آره، دست تو جیبم کردم
سیصد تومن بیشتر نداشتم صد تومن دادم به
دخترک کبره بسته و به راهم ادامه دادم و لا به لای دختر پسرای الاف مثل خودم گم
شدم.
آرمان جوادی
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 22:18  توسط آرمان
|
این بار خاتمی یا نوستالژی اش
با نزدیک شدن به زمان انتخابات دهمین دورۀ ریاست جمهوری نام
سید محمد خاتمی رئیس جمهور اسبق ایران دوباره بگوش می رسد در چند ماه پیش مردم
فیلمی را از طریق بولوتوث در موبایل های خود رد و بدل می کردند که ماجرایش شعر
زیبای نیما دهقانی در همایش موج سوم بود برای دعوت از خاتمی. اما پذیرش خاتمی از
این دعوت به همین سادگی ها هم نبود، تردید خاتمی از کاندید شدن حواشی بزرگی درمیان
جمع اصلاح طلبان بوجود آورد و آمدن خاتمی در عرصه اتخابات به گفتمان غالب در میان
هواداران دوم خرداد تبدیل شد. بگفته برخی از صاحب نظر ها بخشی از تردید خاتمی به
گفته های پیشینش بر می گردد زیرا او بعد از اتمام ریاست جمهوری اش گفته بود ریاست
جمهور در ایران مانند یک تدارکات چی عمل می کند،حال با کاندید شدنش این سوال بوجود
می آید که خاتمی چرا دوباره می خواهد تداروکات چی شود البته سوال هایی مانند
ناتوان بودن خاتمی برای به تحقق بخشیدن شعار های انتخاباتیش هم همچنان در اذهان
باقی است اما خاتمی به همۀ تردید ها و حواشی ها پایان داد و در جمع اصحاب رسانه و
برخی از حامیان خویش رسماً نامزدی خود را اعلام کرد و با لبخند هیشه گی و کمی صراحت
گفت که من از اول تردیدی نداشتم بلکه بدنبال تدبیری دیگر بودم.
آری خاتمی یا همان سید خندان یا بقول کمی از مردم دلسرد شده
محمد خالی بند آمد بدون تردید. این همان مردی است که از دل جنبش دوم خرداد بپا خواست
حال بعد از گذشت سه سال از زمان اصلاحات مردمی که قاطعانه به سمت خاتمی روی آورده
بودند کمی دلسرد و نامید از جریان اصلاحات هستند و ناتوانی دولت خاتمی همچنان در
حافظۀ تاریخی مردم باقی مانده است اما دولت خاتمی هرچه بود ونبود، هرکاری کرد و
نکرد مار بیاد همان زبانزد قدیمی کوچه بازار می اندازد که می گوید کاچی به از هیچی
در هشت سال او لااقل سینمایی بود تئاتری، موسیقی و چند
روزنامه که هی باز و بسته می شدند ولی حالا...
هرچند ما از زمانی که بیاد می آوریم شهر هایمان را همان طور
دیدیم که بود یعنی عمران و آبادی شکلی کاملا ایستا دارد، چه خاتمی باشد چه نباشد
دولت نهم هم بر خلاف همۀ تبلیغات و آن همه سفر های استانی کاری از پیش نبرد. وضعیت روابت خارجی و دیپلوماسی هم روز به روز
در حال وخیم تر شدن است و باز هم بقول نیما دهقانی نمونش بورکینو فاسو،سومالی
البته کمر شرقی و بولوی را هم باید به آن اضافه کرد. و از همه مهمتر فرجام مسئلۀ
اتمی و مسئلۀ اقتصادی را هم باید به لیست بحران ها افزود و باید به نظاره نشست که
ریس جمهور بعدی کیست و چگونه و با چه ابزار هایی می خواهد به جنگ این همه چالش
برود؟
پرسش پیش رو این
است که آیا خاتمی می تواند یا نه؟
به هر حال خاتمی کاریزماتیک ترین چهره در جمع نخبه گان
سیاسی کشور هست و مردم همچنان به او نوستالژی دارند.
آرمان
1387/12/7
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 0:12  توسط آرمان
|
فیلتر شکن.
مسولیت هرگونه استفاده از این فیلتر شکن با خود شخص کار بر است.
با سپاس آرمان
http://www.fairday.info
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 0:38  توسط آرمان
|
با درود به همه دوستان چند وقتی بود به علت مشکلات فنی قادر به بروز رسانی تارنمای خویش نبودم، پس از حل این مشکل تمام کوشش خود را جهت بهتر کردن این تارنمای حقیر خواهم کرد.
با سپاس
آرمان
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 0:33  توسط آرمان
|